⏱️ مدت تقریبی مطالعه: ۷ دقیقه
– دکتر نصیر جینور
پژوهشگر روابط بینالملل
صرفنظر از اینکه تقابل نظامی ایران و آمریکا با چه نتیجهای پایان یابد و فارغ از هزینههای نظامی، اقتصادی و سیاسی آن، پرسشی وجود دارد که کمتر در تحلیلهای روزمره به آن پرداخته شده است: آیا این جنگ میتواند مبانی مشروعیت نظم امنیتی حاکم بر کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را با چالش مواجه کند؟
هدف این نوشتار پیشبینی اعتراضات یا بیثباتی سیاسی نیست، بلکه با رویکرد آیندهپژوهی میکوشد یکی از سناریوهای محتمل را بررسی کند؛ سناریویی که در آن، شهروندان کشورهای عربی به این نتیجه برسند که زیرساختهایی که قرار بود امنیت ایجاد کنند، خود به بخشی از مسئله امنیت تبدیل شدهاند.
یکی از مهمترین مفاهیم نظری در مطالعات امنیتی، «معضل امنیت» (Security Dilemma) است. بر اساس این نظریه، دولتها برای افزایش امنیت خود، به تقویت توان نظامی، ایجاد ائتلافهای دفاعی یا استقرار نیروهای خارجی روی میآورند؛ اما همین اقدامات، از نگاه بازیگران دیگر تهدید تلقی شده و آنان را به واکنش متقابل وامیدارد. نتیجه آن است که همه بازیگران، با وجود تلاش برای افزایش امنیت، در محیطی ناامنتر از گذشته قرار میگیرند.
اگر این چارچوب نظری را بر وضعیت خلیج فارس تطبیق دهیم، پرسش مهمی شکل میگیرد. دولتهای عربی طی دهههای گذشته، حضور گسترده نظامی آمریکا، خریدهای کلان تسلیحاتی و پیوندهای امنیتی با واشنگتن را ضامن ثبات و بقای خود دانستهاند. اما اگر همین زیرساختهای امنیتی که در شرایط جنگی امروز به اهداف مستقیم حملات تبدیل شده اند ، آیا همچنان میتوان آنها را تولیدکننده امنیت دانست؟
در چنین شرایطی، مسئله صرفاً افزایش تهدیدات نظامی نیست؛ بلکه برداشت جامعه از مفهوم امنیت دستخوش تغییر میشود. اگر افکار عمومی به این نتیجه برسد که بخشی از مخاطرات موجود، محصول همان سیاستهایی است که با هدف تأمین امنیت اتخاذ شدهاند، آنگاه معضل امنیت از سطح روابط میان دولتها فراتر رفته و به مسئلهای در حوزه مشروعیت سیاسی تبدیل خواهد شد.
در نظریههای مشروعیت سیاسی، امنیت یکی از مهمترین پایههای پذیرش حکومت است. شهروندان زمانی سیاستهای امنیتی را مشروع میدانند که احساس کنند این سیاستها احتمال جنگ و ناامنی را کاهش میدهد. اما اگر این تصور شکل بگیرد که همان سیاستها کشور را بیش از گذشته در معرض تهدید قرار دادهاند، بخشی از سرمایه مشروعیت دولت نیز با چالش روبهرو خواهد شد.
البته این تحلیل به معنای پیشبینی وقوع اعتراضات یا بیثباتی سیاسی در کشورهای عربی نیست. ظرفیتهای بالای حکمرانی، درآمدهای نفتی، ساختارهای امنیتی، حمایت قدرتهای خارجی و تفاوتهای اجتماعی میان کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، همگی عواملی هستند که میتوانند از تبدیل نارضایتی به بحران جلوگیری کنند. آیندهپژوهی نیز اساساً بر پیشبینی قطعی استوار نیست، بلکه سناریوهای محتمل را بررسی میکند.
یکی از این سناریوها آن است که نسل جدید در کشورهای عربی، مفهوم امنیت را با معیارهای متفاوتی ارزیابی کند. در این صورت، پرسش اصلی دیگر این نخواهد بود که «چه کشوری از ما دفاع میکند؟» بلکه این خواهد بود که «کدام سیاست، احتمال کشیده شدن جنگ به سرزمین ما را کاهش میدهد؟»
اگر چنین تغییری در ادراک عمومی شکل گیرد، دولتهای عربی ناگزیر خواهند بود در مبانی نظم امنیتی خود بازاندیشی کنند. امنیت، بیش از آنکه بر حضور نظامی قدرتهای فرامنطقهای استوار باشد، ممکن است به سمت کاهش تنشهای منطقهای، ایجاد سازوکارهای امنیت جمعی و متوازنسازی روابط خارجی حرکت کند. شاید مهمترین پیامد جنگ ایران و آمریکا نه در میدان نبرد، بلکه در عرصه اندیشه شکل بگیرد.
اگر این جنگ این پرسش را در ذهن ملتهای منطقه ایجاد کند که «آیا امنیت وارداتی، خود به منشأ ناامنی تبدیل شده است؟»، آنگاه خلیج فارس وارد مرحلهای خواهد شد که در آن، نه فقط آرایش نیروهای نظامی، بلکه فلسفه امنیت و مبانی مشروعیت سیاسی نیز در معرض بازتعریف قرار میگیرد. چنین تحولی، اگر رخ دهد، بسیار ماندگارتر از خود جنگ خواهد بود.


