✍️نیکول گراژوسکی و آنکیت پاندا
🔻 ۱۹ مارس ۲۰۲۶
▪️فارین افیرز(Foreign Affairs)
اگرچه ایالات متحده و اسرائیل بودند که در ۲۸ فوریه حملات علیه ایران را آغاز کردند، اما رهبران تهران نیز به دلیل ناتوانی در بازدارندگی موثر دشمنان خود، سزاوار بخشی از ملامت هستند. همانطور که فرمانده متوفی نیروی هوافضای سپاه پاسداران، امیرعلی حاجیزاده، زمانی گفته بود، حفظ بازدارندگی مانند دوچرخهسواری است: «باید مدام رکاب بزنی، وگرنه دوچرخه سقوط میکند.» طی سه سال گذشته، تعادل ایران به هم خورد و اکنون این دوچرخه واژگون شده است.
در دهههای اخیر، تهران سیستمی را توسعه داد که معتقد بود یک بازدارندگی لایهبندی شده است. ایران روی نیروهای متعارف و پدافند هوایی سرمایهگذاری کرد تا از برنامه هستهای خود محافظت کند و علیه اسرائیل و پایگاههای آمریکایی در سراسر منطقه دست به تلافی بزند. از طریق شبکه گستردهای از شرکا که به نام «محور مقاومت» شناخته میشوند — حزبالله در لبنان، حماس در غزه، نیروهای حوثی در یمن و شبهنظامیان شیعه در عراق — ایران وعده داد که هرگونه حمله به خاک خود را به یک موضوع منطقهای تبدیل کند. و برنامه هستهای ایران قرار بود به عنوان پشتیبان نهایی عمل کند. تهران امیدوار بود که صرفِ توسعه یک برنامه هستهای غیرنظامی پیشرفته — و نه لزوماً یک سلاح واقعی — کشور را به قدری خطرناک کند که دشمنان نتوانند آن را نادیده بگیرند، در حالی که ابهام در این برنامه، توجیه حمله را برای آنها دشوار میکرد. در صورت لزوم، برنامه هستهای غیرنظامی ایران میتوانست به سرعت برای اهداف نظامی تغییر کاربری دهد.
استراتژی ایران برای مدتی کار کرد. اما در چند سال گذشته، تهران مرتکب مجموعهای از اشتباهات شد که مرگبار از آب درآمدند. این کشور محدودیتهای نیروی موشکی خود را آشکار کرد و برای حفاظت، بیش از حد به شبکه نیروهای نیابتی خود وابسته شد. ایران جاهطلبیهای هستهای خود را در زمانی مهار کرد که در بازنگری کنونی، نامناسبترین لحظه به نظر میرسد: زمانی که ایران به اندازه کافی به ساخت بمب نزدیک بود که باعث حمله پیشگیرانه شود، اما نه آنقدر نزدیک که بازدارندگی ایجاد کند. همچنین، ایران به جای پنهان کردن برگهای برنده خود، پیشرفتهایش را در فناوریهای مرتبط با ساخت سلاحهای هستهای علنی کرد.
هر یک از این اشتباهات، دیگری را تشدید کرد. اینها در کنار هم به فاجعهای منجر شد که اکنون در حال وقوع است. برای رهبران ایران، درسها روشن است: بازدارندگی را نمیتوان به نیروهای نیابتی برونسپاری کرد؛ تهدیدها اگر معتبر نباشند، خطر دعوت به تلافی را به همراه دارند؛ و یک برنامه هستهای بالقوه، هرگز جایگزین داشتنِ واقعی بمب نیست.
ورود به فاز بالستیک
زرادخانه موشکهای بالستیک ایران برای مدتی معتبرترین رکن بازدارندگی آن بود. طی دو دهه گذشته، تهران بزرگترین نیروی موشکی خاورمیانه را ساخت که شامل هزاران موشک بالستیک کوتاهبرد و میانبرد طراحی شده برای ضربه زدن به اسرائیل، پایگاههای آمریکا و زیرساختهای خلیج [فارس] بود. نیروی هوافضای ایران امیدوار بود با شلیکهای انبوه، پدافند هوایی اسرائیل و آمریکا را اشباع کند. اما به محض اینکه ایران موشکهای خود را به کار گرفت، محدودیتهای زرادخانهاش آشکار شد. در آوریل ۲۰۲۴، در پاسخ به حمله اسرائیل به کنسولگری ایران در سوریه، ایران برای اولین بار به سمت اسرائیل موشک پرتاب کرد. این کار را دوباره در اکتبر ۲۰۲۴ تکرار کرد. در هر دو مورد، اسرائیل تقریباً تمام موشکها را رهگیری کرد و طراحان دفاعی آمریکا و اسرائیل درباره توانمندیها و تاکتیکهای ایران، بیش از آنچه از طریق ماهواره یا شنود اطلاعاتی میتوانستند، آموختند. ایران در واقع در حال انجام تمرینهای آموزشی با مهمات واقعی به نفع دشمنانش بود.
اسرائیل از این درسها برای پیشبرد «جنگ ۱۲ روزه» در ژوئن ۲۰۲۵ استفاده کرد که هدف آن نابودی برنامه هستهای ایران بود. (ایالات متحده نیز به این کارزار پیوست و بمبهای عظیمی را بر روی تأسیسات هستهای مدفون در اعماق زمین فرو ریخت.) در طول این تقابل، ایران حدود ۵۰۰ موشک به سمت اسرائیل پرتاب کرد؛ نیروهای اسرائیلی گزارش دادند که تنها ۳۱ موشک در مناطق مسکونی فرود آمد. در همین حال، نیروی هوایی اسرائیل صدها موشک ایرانی را منهدم کرد، تقریباً نیمی از ۴۰۰ پرتابگر متحرک موشک ایران را از بین برد و حدود سه دوجین از فرماندهان سپاه را به قتل رساند. طی آن ۱۲ روز، ایران نقاط ضعف خود را آشکار کرد، بخش بزرگی از ذخایر تسلیحاتی خود را مصرف کرد و در نهایت نتوانست از تشدید تنش جلوگیری کند — و خود را در معرض آتش عظیم آمریکا دید.
پس از آتشبس ژوئن ۲۰۲۵، ایران دیوانهوار تلاش کرد تا ذخایر موشکی خود را بازسازی کند. تا اوایل سال ۲۰۲۶، ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نشان میداد که ایران بین ۲۰۰۰ تا ۲۵۰۰ موشک بازسازی کرده و ماهانه دهها موشک دیگر تولید میکند. اما پر کردن مجدد انبارها بدون تغییر استراتژی، نقشه بدی بود. ایران بر روی آنچه قبلاً شکست خورده بود پافشاری کرد و به دشمنانش بهانهای برای حمله دیگری داد. اسرائیل تلاشهای ایران برای بازسازی زرادخانه بالستیک و زیرساختهای هستهایاش را ردیابی کرد و به نظر میرسد در اواخر سال ۲۰۲۵ ایالات متحده را متقاعد کرد که این اقدامات، مستوجب دور دیگری از حملات است.
با کاهش اثربخشی توانمندیهای بالستیک ایران، سودمندی نیروهای نیابتی آن نیز کاهش یافت. ایران از این گروهها برای تکمیل بازدارندگی خود استفاده کرده بود. این گروهها در عراق، لبنان و سوریه برای آمریکا و اسرائیل دردسر ایجاد میکردند و این تهدید نهایی را ارائه میدادند: به ایران حمله کنید تا کل خاورمیانه منفجر شود. تهران منابع عظیمی را صرف پرورش، آموزش، مسلح کردن و هماهنگی نیروهای نیابتی خود کرد و با آنها به عنوان لایه بیرونی دفاع خود رفتار میکرد.
اما این گروهها به باری بر دوش تهران تبدیل شدند، زیرا اولویتهای خود را بر دستورات تهران مقدم شمردند و ایران را به جنگهایی کشاندند که خواهانش نبود. ایران احتمالاً از حمله حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ اطلاع قبلی نداشت. پس از آن حمله، اسرائیل به طور سیستماتیک نیروهای نیابتی ایران را در غزه، لبنان و یمن در هم کوبید. تا سال ۲۰۲۶، محوری که قرار بود سپر ایران باشد، آن را بیدفاع گذاشت. ایران با تسلیح حزبالله، حمایت از حماس و هدایت حملات حوثیها به کشتیرانی در خلیج [فارس]، ائتلافی از دشمنان — اسرائیل، ایالات متحده و کشورهای کلیدی عرب — را تثبیت کرد که در غیر این صورت ممکن بود متفرق باقی بمانند.
گزینه هستهای
شاید تعیینکنندهترین اشتباه ایران، رویکردش به سلاحهای هستهای بود. سالها تهران استراتژی موسوم به «آستانه» را دنبال کرد: دستیابی به دانش فنی و زیرساختهای ساخت سلاح هستهای بدون ساخت واقعی آن، تا حدی با هدف وادار کردن دیپلماتیک ایالات متحده به لغو تحریمها. در طول دهه ۲۰۱۰، اسرائیل تلاش کرد برنامه ایران را از طریق خرابکاری و ترور به تأخیر بیندازد. ایالات متحده در دوره اوباما از دیپلماسی استفاده کرد. در سال ۲۰۱۵، ایران برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) را امضا کرد که در آن محدودیتهای برنامه هستهای خود را با لغو تحریمها معامله کرد.
برجام، در کمال نقیضگویی (پارادوکس)، آغاز نابودی ایران بود. این توافق بر زیرساختهای هستهای ایران نور تابانید. طبق شرایط توافق، ایران موافقت کرد که بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی بر برنامهاش نظارت کنند که منجر به گزارشهای منظمی شد که جزئیات تعداد سانتریفیوژها، سطوح دقیق غنیسازی و مقادیر ذخایر را در هر مرکز اعلام شده نشان میداد.
اما این شفافیت در سال ۲۰۱۸، زمانی که دولت ترامپ به طور یکجانبه توافق را لغو و تحریمها را بازگرداند، به مشکلی برای تهران تبدیل شد. ایران اطلاعات ارزشمندی را درباره خود داده بود و در مقابل چیز کمی دریافت میکرد. تهران در نهایت از توافق خارج شد و فعالیتهای ممنوعه را از سر گرفت و خود را به تدریج به آستانه سلاح هستهای نزدیک کرد. تهران پیشرفتهای هستهای خود را علنی کرد، به این امید که از آن به عنوان اهرم فشاری علیه واشینگتن استفاده کند.
تا اوایل سال ۲۰۲۵، ایران در موقعیتی بود که به لحاظ تئوریک میتوانست در کمتر از یک هفته اورانیوم لازم برای یک سلاح هستهای را تولید کند. بدون شک، ایران نزدیکترین کشور غیرهستهای به بمب بود. اما با با خبر کردن همگان از پیشرفت تدریجی خود، ایران خود را در برابر حمله آسیبپذیرتر کرد.
دو راه برای محافظت از کشوری که در آستانه داشتن سلاح هستهای است وجود دارد. اولی «ابهام» است: پنهان کردن برنامه به طوری که دشمنان نتوانند با اطمینان ارزیابی کنند که آیا حمله برنامه را از کار میاندازد یا خیر. دومی، ساخت سریع و مخفیانه سلاح هستهای است، به طوری که وقتی دشمنان متوجه تهدید شوند، دیگر برای حمله پیشگیرانه دیر شده باشد (مانند الگوی کره شمالی).
هر دو مسیر نیازمند «تاریکی» (عدم شفافیت) هستند که تهران با پذیرش برجام و سپس جار زدنِ پیشرفتهایش پس از خروج آمریکا از توافق، آن را از دست داده بود. ایالات متحده و اسرائیل تا حدی به این دلیل اعتماد به نفس حمله به برنامه هستهای ایران در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ را داشتند که دقیقاً میدانستند با چه چیزی روبرو هستند. اشتباه ایران نزدیک شدن به بمب نبود؛ اشتباهش فاش کردن بیش از حدِ توانمندیهایش در این مسیر بود.
قوانین جدید
ایران نیروهای متعارف و نیابتی خود را با نگاه کردن به آنها به عنوان ابزار رقابت هجومی منطقهای و نه محافظان برنامه هستهایاش، هدر داد. زرادخانه موشکی که قرار بود تهدیدی برای تلافی ویرانگر باشد، پیش از موعد مصرف شد. تمام آنچه برای ایران باقی ماند، برنامه هستهای بالقوهاش بود، اما حتی آن هم شکست خورد زیرا رژیم جزئیاتی را فاش کرد که باید مخفی میماند.
شکست بازدارندگی ایران منجر به یک جنگ منطقهای ویرانگر شد. تهران مزایای سلاح هستهای را بدون خودِ سلاح میخواست. این تناقضها تا جایی انباشته شد که ساختاری که ایران برای چهار دهه ساخته بود، یکباره فرو ریخت.
جنگ فعلی ممکن است با رهبری در ایران به پایان برسد که همچنان نسبت به اسرائیل و آمریکا خصومت ورزد. اگر چنین رژیمی تصمیم به دستیابی به سلاح هستهای بگیرد، احتمالاً یاد گرفته است که فعالیتهایش را مخفی نگه دارد. بنابراین ممکن است شرایطی را برای ساخت سریع و مخفیانه سلاح ایجاد کند. آینده هستهای ایران ممکن است شبیه کره شمالی بعد از سال ۲۰۰۹ شود؛ سالی که بازرسان از آن کشور اخراج شدند و دیگر هرگز بازنگشتند.
برای ایالات متحده، این درس بسیار ناخوشایند است. جنگهایی که برای جلوگیری از اشاعه تسلیحات هستهای انجام میشوند، میتوانند در نهایت به آن شتاب ببخشند، زیرا بمب را (نه فقط برای کشور هدف، بلکه برای دیگران) ارزشمندتر جلوه میدهند. دولتهایی که نابودی ایران را تماشا میکنند، همان نتیجهای را خواهند گرفت که کره شمالی سالها پیش گرفت: سلاح هستهای برای جلوگیری از حمله آمریکا ضروری است. واشینگتن هنوز با جهانی که بر اثر جنگش با ایران ساخته شده، روبرو نشده است؛ جهانی که در آن بمب جذابتر از همیشه به نظر میرسد.
🔻درباره نویسندگان:
🔸نیکول گراژوسکی استادیار دانشگاه «Sciences Po» و پژوهشگر غیرمقیم در برنامه سیاست هستهای در بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی است. او نویسنده کتاب روسیه و ایران: شرکای سرکش از سوریه تا اوکراین است.
🔸آنکیت پاندا پژوهشگر ارشد «استنتون» در برنامه سیاست هستهای در بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی و نویسنده کتاب عصر جدید هستهای: در آستانه آرماگدون است.
منبع: حساب ایکس فرهاد قدوسی
محتوا و منبع این مطلب لزوما مورد تائید و یا تکذیب راوی جهان نیست.



